تبليغاتX
کاش برگردی . . . . .
چرا تنهام گذاشتی؟!؟ چرا؟!؟

رفتی و تنهام گذاشتی

توی قلبم پا گذاشتی

تو که گفتی من می مونم

چرا رفتی و نموندی

حالا که تنهای تنهام

واسه دله خودم می نویسم

می نویسم تو کجایی

کی میایی کی میایی

تو که رفتی من اینجا تنهام

دیگه طاقتی ندارم

دیگه سخته بی تو موندن

بی تو هیچ معنای نداره

چرا من با یک نگاه عاشقت شدم

چرا فکر کردم تو ماله منی

چی شد که اینجوری شدم

چرا که عاشقت شدم

اینجور دل وابسته ی تو شدم

کاش که اینجور نمی شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:25  توسط مریم  | 

دارن میرن برای همیشه شهرشون... اون نامرد، بی وفا داره میره، داره تنهام میذاره...

منو به خودش وابسته کرد حالا داره میره... آخه چرا؟!؟! چرا؟!؟!

ولی من ازش نمی گذرم... نمی بخشمش... خدا خودش تقاص منو ازش بگیره... خیلی ضربه خوردم... کاری کرد دیگه عاشق نشم... از هر چی عشقه بدم بیاد... الان که دارم اینا رو می نویسم تمام صورتم خیسه اشک...

دلم می خواد خودمو از این زندگی راحت کنم ولی جراتشو ندارم... ترسوام... هیچ امیدی به زندگی و آینده ندارم... از همه میخوام که منو حلال کنن .... 

 

 

از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت
واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت
اینجا اشکه تو چشام به کسی نشون ندادم
اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم
وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه
وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه
از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم
کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم
حالا عکست تنها یادگاره از تو
خاطراتت تنها باقیمونده از تو
وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم
کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم

 

برام دعا کنین...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:19  توسط مریم  | 

سلام عزیز دلم (مینو...)

دلم برات یه ذره شده... با امروز میشه 5 روز که رفتی...

کاش زودتر برگردی... من اینجا خیلی تنهام... آخه میدونی که به جزء تو کسی رو ندارم...

خیلی دووووووســـــــــــــــــــــــتت دارم، خیلی...

مواظب خودت باش عزیز دلم، زود برگرد...

 

این عکسو خیلی دوست دارم، خودتم میدونی چرا... همیشه بهت گفتم که کپیه بچه گیاته...

 

دوووســـــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم آبجیه گلم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 22:9  توسط مریم  | 

خیلی دلم گرفته، خیلی...

از همه دلم گرفته....

همه اذیتم میکنن... از زندگی سیرم.... هیچ امیدی ندارم.... دارم دیوونه میشم....

دیگه نمیخوام عاشق باشم، از هر چی عشقه بدم میاد...

تنها آرزوم "مرگه"

توبه مي كنم ديگر كسي را دوست نداشته باشم حتي به قيمت سنگ شدن...

توبه مي كنم ديگر براي كسي اشك نريزم حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود

چشمانم را مي بندم....  

توبه مي كنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتي چند لحظه... قول مي دهم نامت را بر زبان نمي آورم

لبهايم را مي دوزم....

توبه مي كنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور مي اندازم، براي هميشه و به كوير تنهايي سلام مي

كنم....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 19:34  توسط مریم  | 

سخت است فراموش کردنت و باز در خواب دیدنت ...


باز٬ بعد از آن همه از تو گریختن ها٬ دوباره بازگشتن به اندیشه ی تو


دوباره پر شدن از عشق بی حاصل تو٬ پرگشودن در هوای تو و مست


رویای خیالین شدن و باز اوهام...


باز شروع همان جایی که بودم٬ سالها در کلنجار سخت فراموش کردنت


در این سوی و آن سوی ذهن ملولم


دست و پا می زدم و باز در اندیشه بازگشتن تو


به راحتی می شد نبودنت را فهمید٬ به آن عادت کرد٬ خوگرفت


پنج شنبه شبی برای هزارمین بار خواب تو را دیدم


در خواب اشک من سیلی شد و بر غم من کوهی نشست


نمی دانم تو چه بودی که فراموش کردنت برایم ممکن نیست


ای کاش . . .


من نیز برای تو چنین بودم


تا هرگز٬ مرا فراموشت نمی شد . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:42  توسط مریم  |